خزان که می اید و باران میزند عطر خاطرات چون عطر خاکهای نم زده در حیاط ذهن زنده می شود .
دیوارها تو را فریاد میزند و من سراسیمه پنجره اتاق را باز کرده باران را مهمان اتاقم میکنم تا خاطرات گل
کنند و در گوشه طاقچه بنشینند...
نوشته شده توسط عطر زندگی در پانزدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
نایاب ترین چیزها صمیمیت و یگانگی است
لامورتین
نوشته شده توسط عطر زندگی در سیزدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
برای « تو » که دیرودور یافتمت :
تنهاتویی که مرد ِ درون ِ مرا زنی
یعنی فقط تو نیمه ی گم گشته ی منی
گیراترازسکوت ِ گلِ ِ سرخ حرفهات
بامن به لحن آینه ها حرف می زنی
کزکرده ام کنار خودم خسته و غریب
شایدحصارغربت«من» را«تو»بشکنی
این غول با طلسم تو در شیشه میشود
تنها تو می توانی اش از پا بیفکنی!
باتوچقدرحال من این روزها خوش است
سرشارم از پرنده و باران و روشنی
باتودوباره می شود از عشق حرف زد
ازگور ِشب به منزل ِ خورشید روزنی
ای دوست دستهای تو چترپناه من
ای دوست درهجوم ِ شب ِزخم مأ منی
حکم رهاییِ ِ من ِخسته به دست توست
من بیژنم هرآینه و تو تهمتنی!
زیباییت مدام که در شهر ِعاشقان
زیبایی و زبانزد هرکوی و برزنی
من هرچهار فصل خزان و فقط خزان
تو موسم ِ شکوفه و فصل ِ شکفتنی
خورشیدوچشم های تو یک سنگ ِبی بها
خارند دیگران و تو چون باغ و گلشنی
« می خواهمت » صریح تر ازاین نمی شود
تو خون ِجاری ِرگی و جان ِدرتنی
راهم اگرچه پیش ازین اشتباه بود
ازاین به بعد مقصدم از هرچه رفتنی
* * *
دورازتوأم اگرچه ... ولی باتوأم مدام
هرچند دیرو دور، تو آن نیمه ی منی
سید جعفر عزیزی
پ.ن:حتما وبلاگ www.sayedjafar.persianblog.ir این دوست عزیز را بخوانید .
نوشته شده توسط عطر زندگی در دوازدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
به البوم عکسهای قدیمی دل میبندم ....یک کوچه ی خاکی با دیوارهای کاه گلی کوتاه یک خانه قدیمی کنار حوض وسط حیاط کنار مو که با داربست سقفی برای حوض شده ...
پدر بزرگ مغرور بی لبخند مستقیم به دوربین نگاه میکند و مادر برزگ کنار او کوچک و تسلیم چادرش را جمع کرده روی شکم ولبخندی برلب مجموع تماشای ان روزگاران است و دست کودکی را دردست دارد
ان کودک من ام
گاهی چشم برشب میدوزم و از این همه سیاهی تعجب میکنم و گاهی برسنگ فرش خیابان قدم میزنم
البوم را روی کودکی هایم میبندم و دل تنگی ام را با اهنگی قدیمی و یا تصویری اشنا میگذرانم
نوشته شده توسط عطر زندگی در نهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
«من از نگاه کلاغي که پريد فهميدم
سرنوشت درختان باغمان تبر است»
پ.ن:نمیدونم کجا خوندم و شاعرش کیه !!!!
نوشته شده توسط عطر زندگی در بیست و ششم مهر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
من همچنان سکوت میکنم تا از کرانه زلالی بیاید و من هم زلال شوم در حضور نور
نوشته شده توسط عطر زندگی در بیست و سوم مهر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ماهی پری دلش همیشه
خون بود زندونی تنگای این و اون بود
خودش ولی یه چیکه آسمون بود هوایی دریای بیکرون بود
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY